تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 21:5 | نویسنده : کیمیا خرمی



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 20:2 | نویسنده : کیمیا خرمی



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 20:1 | نویسنده : کیمیا خرمی



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 19:57 | نویسنده : کیمیا خرمی



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 19:56 | نویسنده : کیمیا خرمی



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 19:54 | نویسنده : کیمیا خرمی



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 19:52 | نویسنده : کیمیا خرمی





تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 14:24 | نویسنده : کیمیا خرمی
آیا می دانستید تو آفریقا اصلن نمیدونن طلاق چی هست ؟
و به این قرتی بازی ها اعتقاد ندارن !
.
.
.
.
.
.
.
.
.
همسرشون یه ذره پررو شه میخورنش!
ميفهمى ميخورنش شوخى ندارن كه



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 14:23 | نویسنده : کیمیا خرمی
چند وقت پیش با بابام دعوام شد، دستشو برد بالا که بزنه تو صورتم...!
منم یهو رفتم تو فاز هندی گفتم:
بزن بابا..!
بزن !
بزن بذار بفهمم که پدر بالا سرمه...!
بزن که بفهمم هنوز بی صاحاب نشدم...!
بزن بابا!
و در نهایت ناباوری بابام زد تو گوشم...
آخه چرا بابام فکر کرد تو فیلم هندیا اینجوریه؟!!
من توقع داشتم منو بغل کنه جفتمون بزنیم زیر گریه!!!!



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 14:21 | نویسنده : کیمیا خرمی
-شماره موبایلت با کدوم شماره تموم میشه....؟؟
۰= زرنگ
۱= دلخوش
۲= مهربون
۳= آروم
۴= با غیرت
۵= عاقل
۶= باوفا
۷= دوست داشتنی
۸= هنر مند
۹= روراست



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 14:17 | نویسنده : کیمیا خرمی
خدایا یعنی ﻣﯿﺸﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ
ﺻﺒﺢ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﺸﻢ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻇﻬﺮ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻢ
.
.
.
.
ﭼﯿﻪ؟؟
ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﻤﯿﺮﻡ؟؟ !!
ﺟﺎﯼ ﺗﻮﺭﻭ ﺗﻨﮓ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﮕﻪ؟؟



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 14:6 | نویسنده : کیمیا خرمی
دوستان اینجا کسی از دست من ناراحته؟؟؟؟

راستشو بگین

.

.

.

.

.

 .

از پای من چی؟ آرنج چطور؟؟ معده؟؟؟ گلبول های سفید؟؟ کسی نیس؟؟؟ نبوووووووود؟؟؟؟؟ بس که من دوس داشتنیم لا مصب.........



تاريخ : جمعه یکم آذر 1392 | 12:45 | نویسنده : کیمیا خرمی
یه دوس پسر دارم انقــــــــــــــــــــــــدر خوشگله که حس میکنـــــــــــم 


ســـــــر کـــــــــارم گذاشتـــــه .... منـــــــــــم میخوام باهـــــــــــاش کــــــــــات کنم :-/ :l



تاريخ : چهارشنبه یکم آبان 1392 | 20:18 | نویسنده : کیمیا خرمی
بـــــــــــــــــرو واسه همیشه قیــــــــــدتو زدم خب منم دیگه مثل تو بـــــــــدم...

.

.

.

.

.

.

پیام 2@fm به دکتر شریعتــــــــــــــی...



تاريخ : جمعه پنجم مهر 1392 | 10:34 | نویسنده : کیمیا خرمی



تاريخ : جمعه پنجم مهر 1392 | 10:30 | نویسنده : کیمیا خرمی



تاريخ : شنبه بیست و نهم تیر 1392 | 19:6 | نویسنده : کیمیا خرمی

در سه حالت میتونی برای "دیگران" مهم باشی:

1.خوشگل باشی

2.پولدار یا مشهور باشی

3.بمیری.


تاريخ : پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 | 11:58 | نویسنده : کیمیا خرمی


تاريخ : پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 | 11:57 | نویسنده : کیمیا خرمی


تاريخ : پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 | 11:57 | نویسنده : کیمیا خرمی



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 | 11:56 | نویسنده : کیمیا خرمی



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 | 11:55 | نویسنده : کیمیا خرمی


تاريخ : پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 | 11:50 | نویسنده : کیمیا خرمی



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 | 11:31 | نویسنده : کیمیا خرمی
آقای داماد چه کاره هستن؟
توی شرکت پاکسان کار میکنن
اونجا کارشون چیه دقیقا
به سلامت خانواده می اندیشن!



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 | 11:30 | نویسنده : کیمیا خرمی

پسره : اسمت چیه ؟

دختره : یه شارژ بفرست.

پسره : چند سالته ؟؟؟

دختره : یه شارژ بفرست.

پسره : خیلی دوسِـت دارم میخـوام بیام خواستگاریـت !!

دختره : واقعاً ؟؟ کِی ؟؟

پسره : یه شارژ بفرست !…



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 | 11:20 | نویسنده : کیمیا خرمی
رفتم پیش دکتر روانشناس میگه به مشکلات بخند!


منم تصمیم گرفتم حرف دکترم رو گوش کنم!



مرغ کیلویی هـفـت هزار تومن! (هـهـه)



نان 300 تومن!( ههه!)



برنج کیسه ای 40 هزار تومن! ( ای خدا مردم از خنده ههه!)



روغن دولیتری 10 هزار تومن( ههه آی دلم !)



قند کیلویی دوهزار و پونصـد ! (به من چه آخه من که چایی خور نیستم ههه!)



کره و پنیر و شیر و ماستو...( اینا هم ههه!)



شهریه باشگاه: اوه ولش کن من ک چن ماهه بی خیاله باشگا شـدم (ههه)



وسیله ی طبی پـاهـام بــِر ِیس *بالای 1 میلیون* 



منو این همه خوشبختی محـالـه ، محالــه



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 | 11:16 | نویسنده : کیمیا خرمی

چند مرد در رختکن يک باشگاه ورزشى مشغول لباس پوشيدن بودند که تلفن یکیشون که روى نيمکت بود زنگ زد. مرده گوشى را

 

 برداشت، دکمه  صداى بلند آن را فعّال کرد و شروع به حرف زدن کرد. توجه بقيه هم به مکالمه  تلفنى او جلب شد.


مرد: سلام


زن: عزيزم، منم. تو هنوز توى باشگاهى؟


مرد: آره


زن: من الان توى مرکز خريد هستم. اينجا يک مغازه، پالتو پوست خيلى قشنگى داره که قيمتش  سه ميليون تومنه. از نظر تو اشکالى نداره

 

 بخرم؟


مرد: چه اشکالى داره؟ اگه خوشت اومده بخر.


زن: ضمناً از جلوى يک ماشين فروشى رد شدم. يک بنز
2007 خيلى خوشگل گذاشته بود پشت ويترين.


مرد: چند بود؟


زن:
 45 ميليون تومن


مرد: باشه، بخرش. فقط مطمئن شو که دست اول باشه


زن: عالى شد! آخرين چيز هم اين که اون خونه‌اى که پارسال ديديم يادته؟ صاحبش حالا راضى شده نهصدو پنجاه ميليون تومن بفروشدش.


مرد: بهش بگو نهصد ميليون. فکر کنم قبول کنه. ولى اگه هيچ جورى قبول نکرد.پنجاه ميليون اضافه‌ش را هم بده. خونه  خيلى خوبيه.


زن: باشه. خيلى ممنون. دوستت دارم عزيزم. مى‌بينمت.


مرد: خداحافظ! مواظب خودت باش.

 
مرد تلفن را قطع کرد. بقيه  مردها در رختکن باشگاه هاج و واج به او نگاه مى‌کردند و دهنشان باز مونده بود.


مردى که تلفن را جواب داده بود لبخندى زد و پرسيد: اين تلفن موبايل مال کى بود؟




تاريخ : چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 | 21:4 | نویسنده : کیمیا خرمی


تاريخ : چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 | 21:1 | نویسنده : کیمیا خرمی

ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﯿﮕﻢ ﯾﻪ ﮐﺎﺭﺕ ﺷﺎﺭﮊ ﺑﺨﺮ ﻭﺍﺳﻢ


ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﯾﻬﻮ ﺁﻧﺘﻦ ﮔﻮﺷﯿﺶ ﺭﻓﺖ


ﻣﻦ ﻫﯽ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺍﻟﻮﻭ ﺍﻟﻮﻭ… ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ:


ﻫﯽ ﺍﻟﻮﻭ ﺍﻟﻮﻭ ﻧﮑﻦ ﺍﺻﻼ ﺻﺪﺍﺕ ﻧﻤﯿﺎﺩ !



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ